نشریه اینترنتی "هفت هامون هنر" ویژه محرم

مطالب این شماره:
حرف اول: برداشتی ساده از یک اتفاق ساده؛ چیزی شبیه یک گشایش از آنچه این شب ها بر ما می گذرد ...
قصه ی روز واقعه:
مردمانی که پس از پنجاه سال از رحلت پیامبر، نوه او را در کربلا قربانی کردند، چه کسانی بودند؟ نگاهی ساده به روزهای منتهی به محرم سال 61 هجری ...
خاطرات بی خطر: خاطره هایی روزمره از این همه محرمی که تجربه کرده ایم؛ نه معجزه و نه رویدادی خارق العاده، فقط یک تلنگر ...
حرفِ نقش: به عکسی نگاه کن و ببین فراتر از پیکسل ها در آن چه می بینی ...
آن طرف آینه: نگاهی متفاوت به روزهای ده گانه کاروان امام در سرزمین سختی و بلا ..
حرف اول
خیلی که هنر کنیم، نماز برایمان چیزی است در حد یک عادت روزانه؛ شاید مثل مسواک زدن، یا شاید هم خود خوابیدن! دیده اید آنهایی را که مسواک شان ترک نمی شود؛ آنهایی که حتی اگر در اوج خواب آلودگی باشند هم می روند و روی اصول، مسواک می زنند؟ نماز خواندن مان، در بهترین حالت عین همین مسواک زدن است: چیزی که ترک نمی شود، اما شاید آنقدرها هم فایده ندارد! به توی خواننده جسارت نمی کنم، اما نماز خواندن من یکی که حتی مثل این مسواک زدن درست و حسابی و روی اصول هم نیست! چیزی است مثل مسواکی که برادرم می زند: یک شب در میان، با حواس پرت، بدون اینکه اصلاً بداند هدف این تمیز کردن دندان چیست ... توی این ماه محرم، همین که بتوانیم ذره ای از این مسأله را درک کنیم که در واقعه روز عاشورا، چه شد که ظهر روز عاشورا، امام جنگ را رها کرد تا نماز اول وقت بخواند، برای من یکی که کافیست ...
خاطرات بی خطر
خاطرات بی خطر، قصه هایی است که همه مان یا آنها را دیده ایم، یا شاید هم شنیده ایم. قصه هایی است در ظاهر بی خطر، اگر به آنها فقط به چشم قصه نگاه کنی و البته خیلی خطرناک، اگر کمی درگیرش شوی و بخواهی ببینی لابلای خط های قصه
– نه خود خط ها
– چه نوشته شده ...
خاطره از: محمد رضا احمد خانلو (عضو گروه مارشال مدرن)
ما ایرانی ها، بخاطر عشق آقا اباعبدالله وآقا ابوالفضل العباس، هیچوقت نمی توانیم بگوییم خاطره ای از هیأت و
محرم نداریم. این خاطره هم یکی از هزاران خاطره محرم ومعجزه عشق به آقاست که من آن را برای شما تعریف می کنم.
درست یادم نیست که سال 74 بود یا 75. آن روزها، من جوانی 20 ساله بودم وعاشق حسین ومحرم وهیأت. یکی از دوستانم به نام محمود از من دعوت
کرد که در هیأت محله شان که نزدیک محل کار من هم بود، شرکت کنم. من هم قبول کردم
وخیلی زود با بچه های آن هیأت دوست شدم وگوشه ای از کار
هیأت را به قول معروف دست گرفتم. من بخاطر
شغل پدرم که رستوران داشت، تقریباً به آشپزی وارد بودم وبا پیشنهاد من وموافقت پدر خدا بیامرزم (که روحش شاد ان شاءالله) قرار شد که غذای هیأت را در رستوران او طبخ
کنیم و بعد برای
هیأت ببریم. این کار، هر روز تکرار می شد.
بعد از چند روز، آن یک روز جلوی چشم همه دوستانم اتفاق عجیبی برای من
افتاد. من جلوی دیگ داغ برنج نشسته بودم و داشتم کارهای
اولیه کشیدن غذا را انجام می دادم. یکی از دوستانم با یک قابلمه روغن بسیار داغ که
همان لحظه از روی گاز برداشته بود و به قول معروف داشت قُل قُل می کرد را به من
داد تا ری برنج بریزم و شروع به کشیدن برنج کنیم. در حال ریختن روغن روی برنج بودم که نا گهان
دسته قابلمه شکست و 3 کیلو روغن داغ از وسط دستم تا سر انگشت هایم ریخت.
همه منتظر داد
وبیداد و سوختم، سوختم گفتن من بودند؛ در حالیکه من فقط متحیر به دستم نگاه
می کردم که روغن روی آن سرازیر شده بود! یکی از دوستانم داد می زد: «شوکه شده! نمی
فهمه! داره می سوزه! کمکش کنین ببریمش بیمارستان!» یکی دیگر هم می گفت: « روغن خیلی داغ بود؛ من
خودم آوردم! حتی بین راه بخاطر داغی و سختن دستم چند بار قابلمه رو زمین گذاشتم ... حتماً خیلی بد سوخته ... »
ولی من فقط فقط به دستم نگاه می کردم؛ چون حتی قرمز هم نشده بود چه برسد به سوزش! آن همه روغن، حتی دست من را قرمز و متورم هم نکرده بود؛ چه رسد به تاول! وقتی برای
دوستام گفتم که نسوخته ام، باور نمی کردند ومی گفتد که روغن، حتماً سرد بوده ...
ولی من در جواب گفتم: «ارباب، دست
نوکرش رو نمی سوزونه ...»

این ماجرا در روزهای آینده، چند بار دیگر هم تکرار شد: روغن باز هم روی دستم ریخت، ولی دیگر کسی از سردی روغن صحبت نمی کرد ... همه، فقط گریه می کردند ...
بعد از این ماجرا، با دوستان مان قرار گذاشتیم که هر پنج شنبه
در همان مکان جمع شویم و زیارت عاشورا بخوانیم؛ تا زمانی که صاحبخانه از دنیا رفت ...
حرفِ نقش
اسم این عکس را گذاشته ام: رد پای خون ...
نمی دانم با وجود اینکه صورت کسی که با پای برهنه در عکس ایستاده پیدا نیست، احساس می کنم نگاه او هم مثل من، به رد پای خون روی آسفالت است؛ شاید او هم به این رد پا نگاه می کند و ماجرای نهفته در آن ...
خونی که روی زمین ریخته، احتمالاً مال گوسفندی است که قربانی عزاداران و سینه زنان حسینی شده. احتمالاً هم کسی ناخواسته
– یا شاید هم خواسته
– پایش را گذاشته روی جوی خون و اینطور، رد پایش روی زمین مانده. اما قصه ی این عکس، کمی فرق می کند. شاید عکاس فقط لحظه ای جالب را با یک کادربندی خوب شکار کرده، شاید هم می خواسته بگوید از اینجا به بعد، شاید فقط رد پای خون آلود تو روی زمین باقی بماند؛ حالا که کفش از پایت در آورده ای، از این به بعد باید منتظر چیزهای دیگری باشی؛ مخصوصاً که روی جوی خون هم ایستاده ای ...
آن طرف آینه
این طرف آینه، من ایستاده ام با کتابی در دست که دوست دارم آن را برایت بخوانم؛ و آن طرف آینه، ماجرای مردی است در صحرایی بزرگ که فریاد آزادگی سر داده بود ... «قصه ی روز واقعه»، بیشتر ماجرای روزهای پیش از واقعه است و «آن طرف آینه»، قصه ی روزهای نزدیک منتهی به حادثه، با زبانی دیگر ...
حسین گفت: «این زمین
چه نام دارد؟»
گفتند: «عَقر»
حسین گفت: «خدایا!
به تو
پناه برم از عقر» ...
باز
نامِ آن زمین پرسید.
گفتند: «کربلا؛ آن را
نینوا هم گویند که دِهی است بدینجا».
حسین را
آب در چشم بگردید، گفت: «کَرب و بَلا. جای اندوه و رنج
است ... امِّسلمه مرا
خبر داد که جبرئیل، نزدِ رسولِ خدا آمد و تو با من بودی. بگریستی. رسولِ خدا فرمود: پسرِ مرا رها کن! من تو را رها کردم. پیغمبر تو را بگرفت و در دامن
نشانید. جبرئیل گفت: آیا او را
دوست میداری؟ پیامبر گفت: آری. جبرئیل گفت: امّتِ تو،
او را میکشند و
اگر خواهی، خاکِ آن زمین را که بدانجا کشته میشود به تو بنمایم! فرمود: آری! پس جبرئیل بال را بالای زمینِ کربلا
بگشود و آن زمین به پیغمبر نمود... »
حسین آن
خاک را ببویید و گفت: «والله این همان خاک
است
که جبرئیل
رسولِ خدا را به آن خبر داد و من در همین زمین کشته میشوم».
گفت: «فرود آیید! بارهای ما اینجا بر زمین گذاشته شود و
خونِ ما اینجا بریزد و قبورِ ما اینجا باشد! جدِّ من، رسولِ خدا، با من چنین حدیث
کرد».
پس همه
فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند.
و حرّ،
خود و همراهانش، مقابلِ حسین فرود آمدند ـ با هزار سوار. آنگاه، نامه به عبیدالله فرستاد که: «حسین در
کربلا بار بگشود و رحل بیفکند».
حسین
برخاست و در میانِ همراهانِ خود خطبه خواند. خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و نامِ
جدِّ خویش برد و بر او درود فرستاد و گفت: «کاری پیش آمد که میبینید...»

و آن روز، پنجشنبه، دومِ محرمالحرامِ سالِ شصتویکم بود.
پس
ابنزیاد نامه
سوی حسین فرستاد، به این مضمون:
به من خبر رسید که در کربلا فرود آمدی.
و امیرالمؤمنین، یزید، به من نوشته است که سر بر بالش ننهم و نان، سیر نخورم
تا تو را به خداوندِ لطیف و خبیر برسانم، یا به حکمِ من و حکمِ یزید
ابنمعاویه
بازآیی.
والسلام.
چون
نامهی او به
حسین رسید و آن را بخواند، از دست بینداخت و گفت: «رستگار نشوند آن قوم که خشنودیِ مخلوق
را به خشمِ خالق خریدند».
رسول گفت: «ای
اباعبدالله! جوابِ
نامه؟»
گفت: «این نامه
را نزدِ من جواب نیست. او مستحقِّ کلمهی عذاب است. حسین سوی کسی نامه نویسد که امید به
هدایت و ارشادش بوَد».
چون رسول
سوی ابنزیاد
بازگشت و خبر بگفت، سخت برآشفت.
(ادامه دارد)
برداشت و نگارش از: رضا گلشن مهرجردی